عشق ...پگاه افسونگر تمامی دل هاست
من د رغیاب تو، اصرار می کنم
اقرار بتو، اصرار می کنم به خویش
اصل قضیه را انکار می کنم
انکار می کنم، چشم تو را ولی
تک تک نگاهت را، انبار می کنم
انبار می کنم، بی سجده ای بر آن
سجده به چهره ی، اغیار می کنم
اغیار می رود، از خانة دلم
اینگونه پیش خود، انگار می کنم
خوشاعاشق شدن، اماجدایی
خوشاعشق ونوای بینوایی
خوشادرسوزعشقی سوختن ها
درون شعله اش افروختن ها
چوعاشق ازنگارش کام گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد
اگرمیدادلیلی کام مجنون
به تمنای نگاهت دل دیوانه من
همه شب در پی دیدار تو آرام گرفت
چه کنم تا که بفهمی ای دوست
دل من نقش رخت از شرب ناب گرفت
تا به وصلت برسم من ای یار
بی قراری همه دم راحت این جان بگرفت
من تو را خواهم و جز تو نرود جای دگر
دل شیدای,همی قلب تو را جای گرفت
به زبان دل این عاشق خود نیک نگر
که همی عشق تو بربام دلش جای گرفت
به امید با تو بودن ای یار
شب تار دل من رنگ بهاران بگرفت.
آنجا که تویی رهگذری نیست مرا
جز دوریه تو غم دیگری نیست مرا
خواهم که به جانبت پرواز کنم
حیف است که هیچ بال و پری نیست مرا
زندگی یعنی =
بخند هرچند که غمگینی
ببخش هرچند که مسکینی
فراموش کن هرچند که دلگیری
شاعر شعر حقایق نیستی
مثل من مجنون عاشق نیستی
من همیشه دوستت دارم ولی
این توئی که مثل سابق نیستی
چندی است که بیماره وفایت شده ام
در بستر عشق و چشم به راحت شده ام
این را تو بدان اگر بمیرم روزی
مسئول تویی که من فدایت شده ام
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
چه کنم یاد نداد حرف دگر استادم
مثل یک قطره ی آب
بر بلور تن مهتابی شب
زندگی می پیچد
حول یک محور مغناطیسی
در فرو رانشی از عمق ازل تا به ابد
من که پیچک شده ام،
حول قد قامت سرسبز خدا می پیچم
سبدی می گیرم
و دعا می چینم
خوشه ای می افتد
حبه ای از جلوی چشم شما می گذرد
و نمی بینیدش
که از آرامش طوفانی چشمان تری
به زمین می غلطد.
ریشه ام می گندد
کرم بی ریشگی ات بر تن من می لولد
چندشم می گیرد
و به خود می پیچم
غنچه ام می خشکد
و زمستان تنت دور دلم می پیچد.
کاش فردای خدا
کسی از دختر کبریت فروش
قصه ی پیچک تنهای مرا می پرسید!
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب ...
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحر گاه کسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر ، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....
چه کسی می گوید که گرانی شده است؟
دوره ارزانیست !
دل روبودن ارزان،
دل شکستن ارزان،
دوستی ارزان است.
دشمنی ها ارزان،
چه شرافت ارزان!
تن عریان ارزان،
آبرو قیمت یک تکه نان،
و دروغ ازهمه چیز ارزان تر،
قیمت عشق چقدر کم شده است،
کمتر از آب روان،
و چه تخفیف بزرگی خورده،
قیمت هر انسان
ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟1 چرا !؟!
پشت پا زد به عشق و امیدم
هرچه دادم به او حلالش باد
غیر از دل که مفت بخشیدم
دل من کودک سبک سر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که می گفت ((دوستت دارم))
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهر آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد و شد سرمست
حسرتم نیست زآنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
باز هم می توان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
می دهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او می گفت
تکیه گاهی ست بها آلامش
زآنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
به خدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم؟کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده داد می خواهم
دل خونین مرا چکار آید
دلی آزاد و شاد می خواهم
دگرم آرزو عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر به او باشد
او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را
فروغ فرخ زاد
بدون که روز کوتاهه
پاییز آخر راهه
هندونه را آوردی؟؟؟
جوجه هاتو شمردی؟؟؟
زمستونه از فردا!
مبارک باشه یلدا
رفتنت را بخدا امدنی نیست دگر
بی جهت منتظر معجزه ام
تو نخواهی امد
محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازي خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگوييد
دوباره شور عاشوار به پا شد

باز محرم شدو دلها شکست از غم زينب دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست
آب در اين تشنگي از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست
قاسم وليلا همه در خون شدند اين چه غمي بود که دنيا شکست
محرم ماه غم نيست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسين است
آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه ی آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله ی راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سر گشته به من گوید:
((زن بد بخت دل افسورده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بدخو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن! او یار دگر دارد.))
لیکن این قصه که می گوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشنودهیچ زافسونش
آتش حسرت من خاموش
مي روم تا كه عيان سازم
راز اين خواهش سوزان را
نتوانم كه برم از ياد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع اي شمع!چه مي خندي؟
به شب تيره خاموشم
بخدا مردم از اين حسرت
كه چرا نيست در آغوشم
فروغ فرخ زاد
اگربا گریه می خندم
حلالم کن که مجبورم
نگو عادت کنم بی تو
که می دونی نمی تونم
که می دونی نفس هامو
به دیدار تو مدیونم
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم ازلکه ی عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گروش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد و می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق امد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بر دار
ای امید عبث بی حاصل
فروغ فرخ زاد
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
برخلاف عشق از ما بهتران را دوست دارد
هر كجا پا مي گذارد در گذرگاه نگاهش
من زمينش مي شوم او آسمان را دوست دارد
ساده ام عادت ندارم عشق را بازي بگيرم
او ولي در عاشقي بازيگران را دوست دارد
وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟
وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟
وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟
چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن



روزتولدتوستاره هادمیدند
پرستوهای عاشق به خونشون رسیدند
روزتولدتوبخت من ازراه رسید
نیمه جونی،جون گرفت تشنه به دریارسید
تکرارحرفهای منی مثل سرودزندگی
عشقت شده برای من بودونبودزندگی
تولدت مبارک
روزی که تو امدی روی زمین
یه فرشته کم شد از آسمونا
مثل گل شکفتی بین ادما
گل سرسبد بودی بین اونا
تولدت مبارک عزیزم
اینم کیک تولدت عزیزم
فرهاد جونم خییییییییییلی دوست دارم
۸۹/۸/۳
سالروز تولدت را بهت تبریک میگم
کاش یادت نرود روی این نقطه ی پر رنگ بزرگ
بین ناباوری آدم ها
یک نفر میخواهد که به یادت باشد
نکند کنج هیاهو بروم از یادت
دل من غرق تمناست نمیدانی تو
شوق دیدار تو در باغ دلم میشکفد
بلبل مست تو تنهاست نمیدانی تو
جز تو کس نیست که من منتظر او باشم
دل من منتظر توست نمیدانی تو

سینه را پر کردن از جام حقیقت ننگ نیست
پیکر این خانه را چیزی نسازد جز صفا
عاقبت از آدمی چیزی نماند جز وفا
نه دیداری
نه دلداری
نه دستی بر سر یاری
مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری
اینجاکسی غریبه نیست
نگو که باور نداری
حرف دلت را بنویس
دفتر کاهی دلت
رنگ غم رادوست نداره
بهش بگو تو راه عشق
هیچ کسی پا نمی زاره
آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی

تو مرا می فهمی
من تورا می خواهم
و همین ساده ترین قصه یك انسان است
تو مرا می خوانی
من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشكهایت برای من ...
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم ...
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت
| Design By : Pichak |






























